تبلیغات
فیزیک و فلسفه - مطالب فیزیک و فلسفه
 
ارسطو و گالیله هر دو حركت آونگ را می‌دیدند امّا ذهنیّت فلسفی آن‌ها باعث می‌شد كه تفسیرهای گوناگونی از آن داشته باشند. توماس کوهن

واقع گرایی ساختاری هستی شناسی تکثّرگرا و بنیادگرایی درباره ی قوانین طبیعت (3)

نوشته شده توسط :رضا اخلاقی
دوشنبه 29 شهریور 1395-10:02 ب.ظ

نوشته­ی ون مک­کارتور (ترجمه منصوره قبدیان، کارشناس ارشد فلسفه علم)

1- مقدمه

2- بنیادگرایی و فرضیه جهان    Dappled

3- استعدادها وخصوصیات

4- حالتی بر ضد بنیادگرایی

5- خصوصیات و واقع­گرایی ساختاری

6- بنیادگرایی و برنامه نظری میدان موثرEFT

7-EFT و واقع­گرایی ساختاری

8- هستی شناسی تکثّرگرا و بنیادگرایی درباره­ی قانون

مقدمه: نانسی کارت رایت اشاره می­کند ما باید بنیادگرایی درباره­ی قوانین طبیعت را رها کنیم و به جای آن فرضیه جهانDappled  را بپذیریم زیرا قوانین به صورت محلی و Local است.

مک کارتور: تفاوت­ها در هستی­شناسی هست امّا وقتی یک مفهوم خاصیتی را دارا است که، این خاصیت ساختار معادلاتی را تشکیل ­دهد و در حوزه­های متفاوت بکار رود. امّا در این مقاله تلاش می­کند تا نشان دهد این ساختار معادلاتی ما را در داشتن مبانی برای قوانین موجّه می­کند .


ادامه مطلب


نظرات() 

آیا قوانین طبیعت نسبت به فضا زمان ناوردا هستند؟(1)

نوشته شده توسط :رضا اخلاقی
دوشنبه 29 شهریور 1395-11:29 ق.ظ



معرفی(استدلال های مخالف):


  • اگر هر قانون طبیعت نسبت به فضا زمان ناوردا باشدآنگاه سیستم های فیزیكی كه از این قوانین تبعیت می كنند مستقل ونامرتبط با مكان هستند . ولی اگر یك سیستم فیزیكی محصور در یك میدان باشد آنگاه نمی تواند مستقل از مكان باشد .اما به نظر می رسد  هر سیستم فیزیكی  لااقل در یك میدان قرار گرفته است.(مثلآ میدان گرانشی)سیتم های فیزیكی كه از این قوانین پیروی می كنند نمی توانند مستقل و  نامرتبط با مكان باشند.


  • اگر همه ء قوانین نسبت به فضا وزمان ناوردا باشند ،آنگاه نسبت به فضا هم ناوردا هستند .این بدان معنی است  كه ما هر طور ی بخواهیم می توانیم  دستگاه مختصات خود را تنظیم كنیم.اما دستگاه های مختصات، فضا هایی ریاضی هستندكه این همان ومعادل با مكان فیزیكی یا سیستم مرجع خود نیستند.و قوانین فیزیكی فقط نسبت به فضا ها ی فیزیكی و یا نسبت به چارچوب مرجع خود ناوردا هستند.بنابراین از آن جایی كه برخی قوانین فیزیك  قوانین طبیعت هستند لذا قوانین طبیعتی وجود دارند كه در مفهوم ریاضی نسبت به فضا ناوردا نیستند.


 اگر همهء قوانین فیزیك نسبت به فضا و زمان ناوردا باشند،آنگاه باید انتقال و جابه جایی چارچوب مرجع می بایست هم برای مكان و هم برای زمان ممكن باشد اما یك تفاوت جدی میان این دو وجود داردیك سیستم فیزیكی (شئ،ذره) می تواند روی محور xها كه محور مكان یا فضاست در هر دو جهت یعنی هم در جهت افزایش و هم در جهت كاهش می تواند جابه جا شود ،اما این امر روی محور tكه محور زمان است تنها می تواند افزایش یابد.


  • اگر همهء قوانین فیزیك نسبت به فضا زمان ناوردا باشندآنگاه به نظر می رسد می بایست نسبت به برگشت زمان نیز ناوردا باشند.اما به نظر نمی رسد كه قوانین ترمودینامیك مثل آنتروپی وقوانین تابش نسبت به به برگشت زمان ناوردا باشند.

  • اگر هر قانون طبیعتی نسبت به فضا وزمان ناوردا باشدآنگاه قوانین بنیادی مكانیك كوانتوم (QM  قوانین نسبیت عام (GR) نسبت به فضا وزمان ناوردا هستند. اما به نظر می رسد كه ناوردایی فضا- زمان اشاره به ناوردایی به نسبت به برگشت زمان نیز باید باشد. در نتیجه اگر همه ء قوانین طبیعت نسبت به فضا زمان باشند ،آنگاه باید نسبت  به برگشت زمان نیز ناوردا باشند.


  اگر یك قانون هندسه فضا وزمان را معین كند،آنگاه نمی توان نسبت به فضا وزمان ناوردا باشد..اما اكنون معادلات میدان اینشتین وابسته به ماده ای هستند كه در جهان توزیع شده است.و همین طور می دانیم كه معادلات اینشتین قوانین ناب طبیعت هستند.



ادامه مطلب


نظرات() 

رشد طبیعی فیزیک

نوشته شده توسط :رضا اخلاقی
پنجشنبه 13 تیر 1392-08:33 ب.ظ

فیزیک جدید بیش از همه مدیون نیوتون است که متفکری بسیار عمیق و الهی بود در ادامه‌ی مطلب، سرگذشت فیزیک از نیوتون تا اینشتین که توسط استاد گرامی آقای گلشنی در جمع دبیران استان فارس ایراد شده است، می‌پردازد .
ادامه مطلب


نظرات() 

دنبالک ها: مجله رشد آموزش فیزیک 

ترجمه­ی قسمتی از متن دایره­المعارف فلسفی استنفورد مدخل قوانین طبیعت

نوشته شده توسط :رضا اخلاقی
چهارشنبه 11 مرداد 1391-11:55 ب.ظ

علم شامل اصول زیادی است که زمانی قوانین طبیعت انگاشته می‌شدند. قوانین نقش اساسی در فعالیت‌های علمی دارند و در بسیاری از موضوع‌های فلسفی حائز اهمیت هستند. 


ادامه مطلب


نظرات() 

اهمیت مدل‌سازی در علم

نوشته شده توسط :رضا اخلاقی
جمعه 12 اسفند 1390-07:49 ب.ظ

مفهوم مدل یکی از مفاهیم اساسیِ فلسفه‌ی علم و معرفت‌شناسیِ معاصر است. فیزیک‌دانان یک مسئله‌ی واقعی را حل نمی‌کنند، بلکه به جای آن مسئله، مدلی را به وجود می‌آورند تا به کمک آن مسئله را حل کنند. واژه‌ی مدل‌سازی در فیزیک بسیار فراگیر شده است و آموزش مدل‌سازی نمونه‌ای از کلِ یک برنامه‌ی آموزشی بر پایه‌ی مدل‌سازی است. با وجود این، فراگیران در کلاس‌های سنتیِ درسِ فیزیک از مفهوم "مدل" درکِ روشنی ندارند و در نتیجه متوجه نقش این مفهوم در فیزیک نمی‌شوند

در ادامه‌ی مطلب ویرایش جدید مقاله را می‌توانید دانلود نمائید.


ادامه مطلب


نظرات() 

فلسفه‌ی علم فیزیک

نوشته شده توسط :رضا اخلاقی
پنجشنبه 26 آبان 1390-03:25 ب.ظ

فلسفه­ی علم مکانیکی، دومین فراز در پیشرفت شناخت علمی است که از دوران نوزایی آغاز می­شود و با کانت در اوایل سده­ی نوزدهم خاتمه می­یابد. در آغاز این دوران، ترجمه­ی آثار یونانی و اسلامی، از جمله و به ویژه، آثار خوارزمی، سرچشمه­ی شکوفایی ریاضیات شد که به اقبال به فیثاغورث و افلاطون در برابر ارسطو انجامید. کاربرد ریاضیات، تحرک ویژه­ای در اندیشه­ی علمی ایجاد کرد. دکارت در اوایل قرن هفدهم پس از ابداع هندسه­ی تحلیلی، نقش ریاضیات را هم­چون منطق علم برای همیشه تثبیت کرد.

پیش از آن، نظریه­ی کوپرنیک کائنات ارسطویی را واژگون کرده بود. براساس این نظریه که کپلر در اواخر سده­ی شانزدهم با الهام از باورهای زرتشتی و میترایی خویش آن را به اثبات ریاضی رساند، خورشید به جای زمین، مرکز ثابت محاسبات نجومی گشت و انسان به نواحی پیرامونی افلاک تبعید شد.

در همان اوان، گالیله بررسی تجربی حرکت را مرکز ثقل فعالیت علمی خویش قرار داد. یافته­های او چشم­اندازهای تازه­ای را گشود: اینک چنین می­نمود که علت­العلل همه­ی دگرگونی­ها نه علت غایی بلکه علت فاعلی یا حرکت و به ویژه حرکت مکانیکی است. علت غایی به زودی ارزش توضیح­دهندگی خود را از دست داد. خداوند نیز دیگر نه علت غایی تغییر و تحولات، بلکه سرچشمه­ی اولیه­ی حرکت در جهان شمرده می­شد. مکانیک نیوتنی در بستر این جهان­بینی علمی پا به جهان گذارد و نظم ریاضی حاکم بر افلاک و اجسام را نمودار ساخت. مقولاتی چون جرم و شتاب و اندازه که حاملان این نظم بودند، برای همیشه جایگزین ذات و عرض و طبع و قسر شدند که آن را از چشم بشر کنجکاو نهان می­داشتند. بدین سان، اندازه­گیری مبنای اصلی شناخت جهان شد. منطق فلسفه­ی مکانیکی، منطق استقراء است. واضع منطق استقرایی نوین، فرانسیس بیکن بود. گالیله و نیوتن از دنبال­کنندگان این مکتب بودند. در پایان سده­ی نوزدهم و اوایل سده­ی بیستم، اساس مکانیک نیوتنی با نظریات ماکسول، اینشتاین و دیگران از هم پاشیده شد. نظریه­ی نسبیت، مکانیک نیوتنی را هم­چون حالتی خاص از مکانیک نسبیتی، به رسمیت شناخت. در این مقاله پیشرفت علم مکانیک و در نهایت چگونگی نتیجه­گیری آن توسط نیوتن بحث شده است.   





نظرات() 

فیزیك و فلسفه در قرن بیستم

نوشته شده توسط :رضا اخلاقی
چهارشنبه 25 آبان 1390-11:38 ب.ظ

در اواخر سدة نوزدهم گمان می­رفت كه تمام مسائل موجود در فیزیك حلّ شده است و فیزیكدانان كاری جز انجام آزمایش های هر چه دقیق تر ندارند، امّا سه كشف بزرگ در سال های پایانی این قرن این فكر را كاملاً دگرگون ساخت. این كشف ها عبارت بودند از:

1) كشف پرتو X توسط رونتگن [1] در سال 1865

2) كشف پرتوزایی توسط بكرل [2] در سال 1896

3)  كشف الكترون توسط جی.جی. تامسون [3] در سال 1867

تلاش­های به عمل آمده در جهت توجیه این كشف­ها و سپس آزمایش­هایی كه با استفاده از آن­ها انجام گرفت سبب به وجود آمدن چیزی شد كه به فیزیك جدید معروف است. فیزیك جدید مبتنی بر دو نظریة نسبیّت و نظریة كوانتویی است. این نظریه­ها سبب بسط قلمروی فیزیك كلاسیك شد تا جهان زیر اتمی و حركت با سرعت­های زیاد را نیز در بر بگیرد.

نظریة نسبیّت به نقد مفهوم­های بنیادی زمان، مكان، و جرم پرداخت. قبلاً دیدیم كه نیوتون با وارد كردن این مفاهیم، تحوّلی را در علم فیزیك به وجود آورد. امّا از دید نیوتون این مفاهیم مطلق بودند.

انیشتین با فرض­هایی، مستقلّ بودن سرعت نور از حركت ناظر و یكسان بودن كلیة قانون‌های فیزیك در چارچوب­های مرجع لَخت، متوجّه شد كه مقدار این كمیت­ها مطلق نیست و به حركت ناظری كه آن­ها را اندازه می­گیرد بستگی دارد.

نظریة كوانتومی، دوگانگی موجی ­ـ­­­ ذرّه­ای را مطرح ساخت. معلوم شد كه پرتوهای الكترومغناطیسی علاوه بر ویژگی­های موجی، خواص ذرّه­ای را نیز از خود نشان می­دهند. همین طور، ذرّات نیز دارای ویژگی های موجی هستند و این ویژگی موجی برای ذرّات زیراتمی مانند الكترون به روشنی قابل مشاهده است. این دوگانگی مسئله­هایی را به وجود آورد. بسیاری افراد مكانیك كوانتومی را ناقص درنظر می گیرند، زیرا وجود مفاهیم مكمل «موج» و «ذرّه» و هر نوع توصیفی از طبیعت را جز توصیف های دوگانه ممنوع به حساب می­آورد. امّا كسانی كه به خوبی با این نظریه آشنایی دارند می­دانند كه این نظریة توصیف یگانه­ای را از پدیده های اتمی ممكن می­سازد. هر چند، وقتی آن را دربارة آزمایش­ها به كار می­بریم و ناچار می­شویم آن را به زبان روزمرّه بیان كنیم، به صورت های مختلف ظاهر می‌شود و مكانیك كوانتومی مثال بارزی از این واقعیّت است كه پاره­ای از ارتباط­ها را می‌توان فهمید، ولی نمی­توان جز به زبان تعبیر و تمثیل از آن ها سخن گفت. در این مورد خاص، مفاهیم كلاسیك ما «موج» و «ذرّه» هستند. در مكانیك كوانتومی این مفاهیم به تنهایی جهان واقعی را به طور كامل توصیف نمی­كنند.

ماكس­بورن[4] در زندگینامة خود نوشته است «اكنون متقاعد شده­ام كه فیزیك نظری فلسفة واقعی است». منظور ماكس بورن آن است كه اندیشه­های جدید در فیزیك به مثابة دیدگاه­های متفاوت از واقعیّت هستند. جهان ثابت و آرایة صُلبی از اجسام نیست، زیرا نمی‌توان آن­ها را از برداشتی كه از آن­ها داریم جدا ساخت. 

این اجسام بر اثر تلاش در جهت به دست آوردن شناختی از آن­ها، جابه­جا می­شوند و با هم بر­هم كنش می­كنند و این موضوع در شناختی كه از آن­ها به دست می­آوریم و تفسیر می‌كنیم تأثیر می­گذارد. هیچ نوع تبادل اطّلاعاتی نیست كه نیازمند قضاوت نباشند. در طول قرن بیستم معلوم شد كه عالم از هر واحد بنیادی كه ساخته شده باشد، این واحدهای بنیادی ظریف تر، گریزپاتر، و شگفت­انگیزتر از آن هستند كه در كمند حواسّ ما به دام افتند.

مثلاً اگر سرعت یك الكترون را به دقّت تعیین كنید نمی­توانید مكان دقیق آن را بدانید و برعكس. هایزنبرگ این موضوع را اصل عدم قطعیّت نامید. این اصل بیان می كند كه هیچ رویدادی را حتّی در مقیاس اتمی نمی­توان با قطعیّت كامل بیان كرد. در عمل تشخیص،  قضاوتی كار می­شود كه دارای عدم قطعیّت است. آنچه به این اصل عمق می­بخشد آن است كه هایزنبرگ چیزی را كه می­توان به آن دست یافت به دقّت مشخّص می سازد. خط‌كش اندازه‌گیری ما كوانتوم ماكس پلانك است. در جهان اتمی و زیراتمی، نگا شت حوزة این عدم قطعیّت همواره به وسیلة كوانتوم صورت می­گیرد.

اصل عدم قطعیّت نشان می­دهد كه كلیّه معلومات ما دارای محدودیّت هستند. علم شكل بسیار انسانی معلومات است.

ما همواره در مرز شناخت قرار داریم و در آرزوی چیزی هستیم كه می توانیم به آن امیدوار باشیم. هر نوع قضاوتی در علم در معرض خطا قرار دارد و بسیار مشخّص است. علم به چیزی مربوط می­شود كه می­توانیم  بدانیم، گر چه همة ما جایزالخطا هستیم.

یكی از دستاوردهای مهمّ قرن بیستم آن است كه ثابت كرد هرگز نمی توان به این هدف لازم فیزیكی كه به دست آوردن تصویر دقیقی از جهان مادّی است به طور كامل دست یافت.

پس باید یاد بگیریم این تمایل شدید بشری به معلومات كامل و قدرت مطلق را مهار كنیم.[5]



[1]- Roentgen

[2]- Becquerel

[3]- J.J. Thomson

[4]- Max Born

- [5] هایزنبرگ، ورنر، جزء و كل، ترجمه حسین معصومی همدانی، چاپ اول، مركز نشر دانشگاهی، 1368





نظرات() 

فیزیك و فلسفه در سده های 17 و 18

نوشته شده توسط :رضا اخلاقی
چهارشنبه 25 آبان 1390-11:31 ب.ظ

نورشناسی در سدة 17 بیش از همة رشته­های فیزیك، جز مكانیك، پیشرفت كرد، و با كمك میكروسكوپ و تلسكوپ دنیاهای تازه­ای را گشود. هویگنس[1] نخستین كسی بود كه روی نظریة موجی به تفصیل كاركرد و فرض را بر این پایه نهاد كه امواج نوری مانند امواج صوتی طولی هستند. امّا هوك[2] پنداشت، امواج نوری عرضی هستند. هوك و هویگنس میان نور و صوت همانندی دیده بودند و نظریة موجی را برتر می­شناختند امّا نیوتون به نظریة ذرّه­ای بودن نور اعتقاد داشت. این نظریه می­گفت، نور جریان ذرّاتی است كه جسم از خود بیرون می­تابد. ولی نیوتون این دیدگاه را با احتیاطی كه خاصّ او بود اختیار كرده است.

با آن كه در سال 1676 م  رومر سرعت نور را در فاصله های اخترشناسی تخمین زده بود. امّا در سده های 17 و18 هنوز روشی برای اندازه­گیری نور در فاصله­های كوتاه كشف نشده بود. به همین سبب اختلافات حل نشدة آرا همچنان باقی بود تا این كه در سدة 19 آزمایش مهمّی انجام گرفت. طبعاً احترام به نیوتون سبب شده بود كه ذهن­ها از توجّه به محاسن نظریة موجی منحرف شود. سرانجام با پژوهش های تامس یانگ[3] (1829-1773)، اوگوستین فرنل[4] (1827تا 1788) و    ژان برنارفوكو[5] (1868 -1819) به نظریة موجی اعتنایی جدّی شد.[6] حمله­ای كه جورج باركلی[7] (1753-1865) در نخستین كتابش به برداشت های متداول نورشناسی برده، فتح باب نبردی دامنه­دار و درخشان علیه مادّی­گرایی علمی است. او به دانشمندان نشان داد، ارزش كار آن­ها را به راستی   می­شناسد. آن­ها را دوستان تجربه­گرا خطاب كرده و با این رفتار از همان آغاز، خود را در موقعیّت محكمی قرار داده است. باركلی می­پذیرد، تجربه اساس معرفت است و بدین نكته توجّه دارد كه نقد زرّین از علم هیچ گاه نمی­تواند بر انكار تجربه­گرایی تكیه كند.

بنابراین، هدف باركلی ویران كردن بنای علم نیست، بلكه بازداشتن علم از غفلت نسبت به مسائل و نیازهای انسانی است. انسان به حواسّ خود، آگاهی بی­واسطه دارد و نه به چیز دیگر، بنابراین، حواس و ذهن، كه به عقیده باركلی محل حصول حواس است. دو ركن اساسی هستند كه هرگز نباید از آن غفلت ورزید. بیم باركلی از آن است كه شیفتگی به علم، برداشتی كه علم از مادّه دارد و قوانین مكانیكی وابسته به آن، عامل ذهن را از نظر دور دارد و كار به آن جا برسد كه وجود ذهن تنها به منزلة جلوه سطحی امور مادّی انگاشته شود. او ضرورت مبرمی احساس كرد. تا پیش از آن كه كار از كار بگذرد، اهمّیّت اساسی ذهن انسان را یاد آور شود. باركلی برای رسیدن به این مقصود كوشیده است تا به تصوّری پنداشتن مادّه و با تأكید بر این كه در راه تلاش برای تفسیر كردن تجربه، مادّه چیزی بیش از اعتبار ذهن نیست.

درباب ذهن و مادّه سه رای معارض هست: (1) به عقیده ذهنی­گرایان (ایده­آلیست­ها) واقعیّت­نمایی از آن ذهن، و مادّه اعتبار ذهن است. (2) به عقیده مادّی­گرایان (ماتریالیست­ها)   واقعیّت­نمایی از آن مادّه، و ذهن معلول صرف باز آرایی اتمی است.

(3) به عقیده دوگرایان (قائلین به شنویت) واقعیّت از آن هر دوست و هر دو با هم وجود دارند. شاید گرفتن تصمیم نهایی درباب این كه كدام یك از این عقیده­ها راست است. نا ممكن باشد.[8]

باركلی شیوه­ای از نقّادی را به كار بسته كه همة خوبی های تجربه­گرایی علم و هم زیان­های آن­ها را باز شناسد. او در عین حال كه دین را در برابر فزونخواهی علم حراست می­كند. به دانشمندان نیز موضع فلسفی قابل دفاعی پیشنهاد می­كند.

جان لاك ما را مجاز می داند كه از ادراك­های حسّی، تنها وجود مادّه را استنتاج میكنیم. او بر این عقیده است كه نمی­توانیم دربارة مادّه چیزی بدانیم. جز این كه مادّه تنها در ادراك ماست. باركلی ما را از این كه حتّی وجود مادّه را استنتاج كنیم باز می­دارد. تنها جیزی كه او مجاز می­شناسد، این است كه وجود ذهن را كه محلّ حصول ادراك­های حسّی است و هستی خدا را كه به آن    ادراك­ها نظم و انسجام می­بخشد، از ادراك­های حسّی­مان استنتاج كنیم. دیوید هیوم می گوید، تنها باید به ادراك­های حسّی بسنده كرد زیرا استنتاج مادّه و ذهن از ادراك­های حسّی نمی­تواند معتبر باشد. امّا مهمّ­ترین آرای هیوم دربارة علّت و معلول است.[9]

از ابتدای قرن هفدهم تا انتهای قرن هجدهم، نگرشی عمومی به جهان طبیعت به گونه­ای تغییر كرد كه بی­شك باعث حیرت كوپرنیك می­شد، انقلابی كه او آغاز كرده بود، چنان سریع و چنان وسیع ریشه دواند كه نه تنها اخترشناسی، بلكه فیزیك را نیز دگرگون ساخت. و این رویداد، جدایی از آخرین ذرّات عالَم ارسطویی كامل شد. ریاضیّات بیش از پیش به صورت ابزاری ضروری برای علوم فیزیكی درآمد. نتیجه‌ها به عدد بیان شد و برآوردهای كیفی مردود شناخته شدند. طرّاحی و ساخت ابزارهای علمی نیز پیشرفت قابل ملاحظه­ای را پشت سر گذاشت، زیرا اگر بنا بود جهان طبیعت با دقّتی بیشتر و از فاصله­ای نزدیك­تر تحت بررسی قرار گیرد، تجهیزات تخصّصی مورد نیاز بود. طرّاحی آنچه در واقع نسل جدیدی از ابزارهای دقیق بود در برهة آخر قرن شانزدهم با كارتیكو براهه (1601-1546) آغاز شد.[10]



[1] -  Huygens

[2] -  Hooke

[3] - T.young

[4] - A.Fresnel

[5] - Folicault

 

 [6] - هلزی هال،  ص  276 و  178

[7]- George Berkeley

[8] - همان ، ص 228

[9] - هلزی هال،  ص 190

[10]- رنان، ص 463





نظرات() 

فیزیك و فلسفه در قرون وسطی

نوشته شده توسط :رضا اخلاقی
چهارشنبه 25 آبان 1390-11:26 ب.ظ

علم اسكندرانی به تدریج دچار ركود شد. علت اصلی این ركورد، ضعف ناشی از سستی و پیری این علم بود. زیرا با امكانات موجود در آن زمان هر چه باید، استفاده از این علم انجام می شد به انجام رسیده بود. آن­چه را كه می­توانستند با چشم غیر مسلح در آسمان ببینند مشاهده كرده بودند و دیگر بدون استفاده از تجهیزات نمی­توان چیزی را در آسمان كشف كرد.


ادامه مطلب


نظرات() 

فیزیک و فلسفه در دورة اسکندرانی

نوشته شده توسط :رضا اخلاقی
چهارشنبه 25 آبان 1390-11:24 ب.ظ

اسکندر مقدونی پس از این‌که فرمانروای سراسر یونان شد بر مصر و ایران و بخشی از هندوستان تسلّط یافت. وی به هنگام اقامت در شهر مصر، اسکندریّه را بنا نهاد و آن را با جماعت­هایی از مردم یونانی، مصری و یهودی انباشت. پس از مرگ اسکندر حکومت مصر به یکی از سرداران او موسوم به بطلمیوس رسید که علاقمند به علم بود و سبب پیدایش دورانی شد که در تاریخ علم به دورة اسکندرانی معروف است.[1]

دورة­ اسکندرانی یکی از دوره­های درخشان تاریخ علم به حساب می­آید زیرا روش مصریان باستان در اسکندریّه که سراسر تجربی بود، با روش کاملاً  نظری یونانیان تلفیق شد که حاصل آن به وجود آمدن مکتبی بود که توانست کارهای درخشانی را انجام دهد و دانشمندانی را پرورش داد که همتای دانشمندان دوران انقلاب علمی بودند.

بطلمیوس کتابخانه­ اسکندریّه را بنا نهاد که در آن نسخه­های خطّی از تمام علوم موجود در آن زمان، وجود داشت. البتّه کتابخانه­ اسکندریّه چیزی بیش از یک کتابخانه به مفهوم فعلی آن بود و بیشتر می­توان آن­را دانشگاه محسوب کرد. این کتابخانه دارای بخش­های مختلف هندسه، نجوم، ادبیّات و پزشکی بود. و از سالن های تشریح و آزمایشگاه نیز برخوردار بود. علاوه بر آن ضیافت­های مختلف جهت آشنایی دانشجویان با یکدیگر و بحث و تبادل آرای آن­ها در آن برگزار  می­شد.

اقلیدس رئیس بخش ریاضیّات این کتابخانه بود که کتاب معروف اصول را تدوین کرد و در آن تمام دانش هندسه موجود در آن زمان گردآوری و منظّم شده بود.

دانشمندان اسکندرانی از آزادی فکر برخوردار بودند و خود را موظّف به پیروی کورکورانه از تعالیم افلاطون نمی دیدند. بدین سبب است که کارهای جالبی انجام دادند. از جمله آریستارخوس[2] که می­توان او را پیشگام نظریه­ خورشید مرکزی دانست، او با اندازه­گیری فاصله­های خورشید و ماه از زمین، تلویحاً نشان داد که خورشید بسیار از زمین بزرگ­تر است. اندازه­گیری او نشان داد که به لحاظ منطقی باید جسم کوچک­تر به دور جسم بزرگ­تر بگردد و از این رو می­توان او را پیشگام نظریة­ خورشید مرکزی دانست. هم چنین اِراتستنس[3]، برای اوّلین بار پیرامون کرة­ زمین را اندازه گرفت.



2- هلزی هال، لویس ویلیام، تاریخ و فلسفه علم، ترجمه‌ عبدالحسین آذرنگ، چاپ چهارم، تهران،‌ انتشارات سروش، 1382 .ص97

[2] - Aristarchus

[3] - Eratosthenes





نظرات() 

فیزیک و فلسفه در یونان قدیم

نوشته شده توسط :رضا اخلاقی
چهارشنبه 25 آبان 1390-11:21 ب.ظ

چشمه هایی که رود عظیم فیزیک را به وجود آورد در سراسر سطح زمین پراکنده بودند که "انسان اوّلیه" یعنی انسان متفکّر بر آن سکونت داشت. رسیدن به منبع و سرچشمة­ اصلی علم فیزیک همان اندازه دشوار است که رسیدن به سرچشمه بسیاری از رودهای بزرگ، همة­ جویبارهای جدا از هم دانش در جهان باستان در یونان به هم پیوست. در آن­جا از صافی گذشت و تصفیه شد و با نبوغ شگرف نژادی که نخستین نژاد اروپا بود که از تاریکی بیرون آمد. و در مسیرهای تازه و سودمندتری جاری گردید.[1]

در حالی که پیدا کردن تقدّم و تأخّر زمانی کشفیّات افسانه­ای دشوار است. کشف فیلسوف یونانی، فیثاغورس[2] که در اواسط قرن ششم پیش از میلاد می­زیست، کاملاً مستند است. فیثاغورس با اطمینان به این که اعداد بر جهان حکمروایی می­کنند. به تحقیق در رابطة میان طول تارها در آلات موسیقی پرداخت که ترکیب­های هماهنگی از صداها را تولید می­کنند. او دریافت که آهنگ­های هماهنگ زوج وقتی به دست می­آید که طول­های تار به نسبت اعداد ساده باشد. این کشف شاید نخستین بیان ریاضی یک قانون فیزیکی باشد و بتوان آن­را نخستین گام در پیدایش آن­چه اکنون فیزیک­نظری می­نامیم به شمار آورد. فیثاغورس در مورد گام­ها و سایر فاصله­های هماهنگ هم نظرهایی داشت. به عقیده­ وی این هماهنگی بسیار مهم بود. این امر آدمی را به تصاعد توافقی هدایت کرد و ریاضیّات را برای نخستین بار با فیزیک در هم آمیخت، آیین فیثاغورس، ریاضی فیزیک است.



- گاموف.جورج، سرگذشت فیزیک، ترجمه رضا اقصی، چاپ پنجم، تهران، انتشارات انقلاب اسلامی، 1372، ص1[1]

[2] -Pythagoras


ادامه مطلب


نظرات() 

فیزیک و فلسفه در دوران باستان

نوشته شده توسط :رضا اخلاقی
چهارشنبه 25 آبان 1390-11:19 ب.ظ

از ابتدای خلقت انسان، توجّه به طبیعت، آسمان، کنجکاوی و دنبال راه­ کارها و فنّ در نهاد بشر وجود داشته است. یکی از دلیل­های پیشرفت علوم، نیاز است، دیگری مواجه شدن با پدیده هایی که متقابلاً بر یکدیگر تأثیر می گذارند. انسان با رعدوبرق، بارندگی، سیل، توفان و پدیده های طبیعی دیگر روبه­رو می­شد و تلاش می­کرد تا آن­ها را مهار یا پیش­بینی کند. از طرف دیگر به طور آشکار می دید که خورشید و ماه در به وجود آمدن روز و شب، جزر و مد، سرما و گرما و... مؤثرند، اما دستش به آن­ها نمی رسد و تلاش می کرد به نوعی در تأثیر آن ها مؤثّر باشد. لذا جادوگری و کاهنی رونق پیدا کرد و سپس طالع بینی با ستارگان و تقویم­نگاری آغاز گردید. تعیین هفته، ماه و سال، شمارش اعداد، حساب، هندسه و اندازه­گیری تکوین یافت.


ادامه مطلب


نظرات() 

فیزیك و فلسفه در دوران انقلاب علمی

نوشته شده توسط :رضا اخلاقی
چهارشنبه 25 آبان 1390-09:39 ب.ظ

خطوط اصلی گسترش علم در دوره ای ترسیم شده است كه با كوپرنیك آغاز می­شود و به نیوتون می­انجامد این دوره، میانة سدة 16 تا پایان سدة  17 را در بر می­گیرد و آن را دورة انقلاب علمی نامیده­اند. دانشمندان سده های 18 و 19 بیشتر به برنامة علمی گستردهای مشغول بودند كه طرح آن در عصر انقلاب علمی ریخته شده بود.

 تحوّلات منتهی به انقلاب علمی در حوزة اخترشناسی آغاز شد و سپس اوج آن در مسائل مكانیكی تجلّی یافت. بنابراین این انقلاب را می­توان دارای دو جنبة هندسی و مكانیكی دانست. مردان دخیل در مرحلة هندسی آن كوپرنیك، تیكو براهه، و كپلر بودند كه هر كدام با استعداد خاصّ خود در جستجوی یافتن پاسخ برای پرسش­هایی برآمدند كه یونانیان مطرح كرده بودند ولی پاسخ رضایت بخشی برای آن­ها نیافته بودند. پدیده هایی كه نیاز به تبیین داشتند، عبارت بودند از:

1)گردش روزانة ستارگان به دور قطب فلكی

  2) حركت پسخرامی خورشید نسبت به ستارگان

  3) ایستگاه­ها و حركت های پسخرامی سیّارات

  4) فصل­های سال

نیكلاس­كوپرنیك كه نخستین گام را در این راه برداشت، به سال 1347 م در لهستان متولّد شد و برای ادامة  تحصیلات به ایتالیا رفت. ولی نظرات خود را در كتابی به نام  "گردش افلاک آسمانی" منتشر كرد. در این كتاب او این پیشنهاد را مطرح كرده است كه با در نظر گرفتن خورشید به جای زمین در مركز افلاك، نظام پیچیدة بطلمیوسی بسیار ساده­تر می­شود و می‌توان به راحتی به پرسش­های مطرح شده در بالا پاسخ داد.

كوپرنیك به دایره و كره به عنوان شكل های رایج در هندسة آسمانی وفادار ماند. كتاب گردش افلاك آسمانی به سال 1543 منتشر شد و كوپرنیك در همان سال درگذشت.

نفر بعدی دخیل در این مرحله از انقلاب علمی تیكو براهه بود، كه بین سال های 1546 تا 1651 می­زیست و اعتقادی هم به نظریة خورشید مركزی نداشت. تیكو براهه را نمی­توان نظریه­پرداز به حساب آورد. شهرت او بیشتر ناشی از مهارت و شكیبایی او در رصدهای آسمانی است، كه معتبرترین رصدها و محاسبه‌هایی بود كه تا آن وقت انجام گرفته بود. اندازه‌گیری های دقیق او پس از درگذشت، به صورت جدول­هایی منظّم شدند.

نفر بعدی این ماجرا، كپلر است كه نظریه­پردازی نوآور و ریاضیدان تراز اوّل بود و چون فیثاغورسیان به سادگی طبیعت باور داشت. او گمان می كرد كه حركت سیّارات منظومة شمسی تابع قانون­های سادة هندسی است و این قانون­ها را از تودة ارقامی نتیجه گرفت كه تیكو براهه به دست آورده بود.

كپلر در تلاش جهت فهمیدن حركت مریخ، متوجّه حركتی شد كه نه یكنواخت و نه دایره­ای بود. او زمانی موفّق به توجیه حركت مریخ شد كه از سنّت­های گذشته برید و حركت غیریكنواخت و غیر دایره­ای را در نظر گرفت. بدین ترتیب توانست قوانین معروف خود را به دست آورد.

دیدگاه های كوپرنیك و كپلر به راحتی پذیرفته نشدند، چون ایرادهای هندسی و مكانیكی چندی بر آن­ها وارد بود كه با مكانیك ارسطویی نمی­شد به آن­ها پاسخ داد، اما گالیله و نیوتون با حیات بخشیدن مجدّد به اصولی كه قبلاً طرفداران نظریة اتمی در یونان باستان مطرح كرده بودند، به این ایرادها پاسخ دادند. یونانیان باستان گفته بودند اتم ها بدون هیچ كمكی به حركت یكنواخت خود ادامه می­دهند تا با اتم های دیگر برخورد كنند. این اندیشه كه البتّه به هیچ روی بدیهی نیست، پس از 2000 سال، دوباره مورد توجّه قرار گرفت.





نظرات() 

فیزیك و فلسفه در دورة رنسانس

نوشته شده توسط :رضا اخلاقی
چهارشنبه 25 آبان 1390-09:38 ب.ظ

 

جنبش علمی اواخر قرون وسطی بر علم فیزیك تمرّكز پیدا كرد. زیرا، زمینه­ای بود كه در آن می­شد دقّت نظر و آزادی اندیشه­ای را اعمال كرد كه در رشته­های دیگر، دشوارتر یا حتّی محال بود. كاری كه در قرن­های بعد و در عصری كه رنسانس نام گرفته است، دنبال و ادامه یافت. تا به دوره­ای رسید كه اغلب، دوران انقلاب علمی خوانده می­شود. در فیزیك است كه پیدایش علم نوین را به وضوح تمام می­بینیم، علمی كه در حدّ زیادی مرهون برخوردهای جستجوگرانه دانش پژوهان اواخر قرون میانه است.

شاید، مهمّ ترین تغییری كه در عصر رنسانس به خود دید در زمینة نظریه­های مربوط به عالَم باشد. نظریه­ای كه در پایان قرن شانزدهم بر نظریه­های دیگر چیره بود، نشان از انقلابی داشت كه در بینش­ها رخ داده بود. این انقلاب نه تنها در اخترشناسی كارگر افتاده بود، بلكه فلسفه و مذهب را نیز در وقت خود عمیقاً تكان میداد.

نیكولاس كوزایی[1] (متولّد 1401م) اساساً  فیلسوف بود، ولی بر آن شد كه علم را در خدمت فلسفه به كار بگیرد و همین او را به نتیجه­های جالبی رساند. او منطق صوری ارسطو را ناقص یافت، چون آن را فقط در خور مفاهیم محدود دید، او می­خواست نظریه­هایی را محفوظ دارد كه مثلاً مفهوم بی نهایت بزرگ را نیز در بر بگیرد كه این خود در منتهای مطلقی می­گنجید كه همانا ذات پروردگار بود. این نظریه ها در بحث عالم، او را به جایی سوق دادند كه منكر وجود هر گونه مركزی در عالم برای حركت افلاك شد و این نظر را كه زمین ساكن است یا در مركز همه چیز است مردود شمرد. او معتقد بود كه زمین حركت دارد، ولی حركت آن ظاهری و فاقد مدار است. همین طور نیكولاس به طور جدّی مطرح ساخت كه زمین، تنها مكان مسكون در عالم نیست، استدلال­های او برای به كرسی نشاندن نظراتش فلسفی بودند و به زبان مذهب بیان می­شدند، با این حال نفوذ خود را داشت. تعابیر خیالی نیكولاس كوزایی طبعاً مورد پذیرش اكثرّیت اخترشناسان قرار نگرفت. اینان پایبند طرح بطلمیوس و ارسطو ماندند كه در متون یونانی ذكر شده و توسط شارحان عرب پیراسته گشته بود.[2]

نیكلاس كوپرنیك[3] ( 1543-1473 ) می­دانست كه برخی از فلاسفه یونان مدّعی آن بودند،  زمین حركت می­كند، و به نظرش می­رسید كه نظر درست­تر، با احتساب حركت مطلق، می­تواند این باشد كه خورشید در مركز عالم و زمین سیّاره­ای همانند سیّارات دیگر در مدار خورشید است. انگیزه كوپرنیك در اتّخاذ این نظر انقلابی اساساً علمی بود.

به این ترتیب با به زیر افتادن انسان و زمین از مركز عالم به جایی كه هیچ اهمّیت خاصّی نداشت. دیگر انسان در مكانی نبود كه برازندة سرشت یگانه­اش به منزلة صورت خدا باشد و در مركز همه چیز به سر برد.

یكی از مشكلات موجود در فیزیك باستان مسئله كنش از دور بود. برای ارسطوییان این كه دو جسم بدون این كه با یكدیگر تماس داشته باشند بر یكدیگر تأثیر بگذارند قابل قبول نبود. بنابراین همیشه به دنبال عاملی می­گشتند تا به كمك آن بتوانند حركت­های  اجسام آسمانی را توجیه كنند. در اساطیر مصری قایقی خورشید را در آسمان به حركت در می­آورد و در اساطیر یونانی این آپولون و اسب هایش بودند كه خورشید را در ارابه­ای در آسمان به حركت در می­آوردند. با پیدایش مسیحیّت فرشتگان جای اسب­های آپولون را گرفتند تا این كه سرانجام در فیزیك نیوتونی مفهوم نیرو جای   آن­ها را گرفت.

مفهوم های بنیادی نیوتونی عبارتنداز: مكان، زمان و جرم. هرسه مفهوم قابل اندازه­گیری و بررسی ریاضی­اند. نیوتون مفهوم هایی را كه قابل اندازه­گیری و بررسی ریاضی نبودند، از طبیعیّات كنار گذاشت. فیزیك نوین نیز به پیروی از نیوتن این مفهوم­ها را از قلمرو خود بیرون رانده است، "تنفّر" و "میل­طبیعی" از جمله مفهوم­هایی بودند كه ارسطو به كمك آن­ها برای توصیف جهان مادّی كوشیده بود. در علوم دقیق چنین مفهوم هایی هیچ محلّی از اعراب ندارد. البته این بدان معنی نیست كه مردم احساساتی و رقیق احوال خیال كنند دانشمندان بی­روحند و به عشق، نفرت، یا زیبایی و عدالت اعتنا ندارند، بلكه معنایش این است كه دانشمند در تلاشی كه برای فهمیدن رفتار اشیأ بی جان می كند. این مفهوم را در كار خود دخالت نمی دهد.[4]

نیوتون تها كسی نبود كه چنین مفهوم های فیزیكی كلّی­ای در ذهن داشت. بلكه شاید در میان همگنانش نسبت به این مسائل احساسی تیزتر داشت. امّا او از یك جهت در میان معاصرانش        بی­همتا بود. توانایی ریاضی او به توانایی ریاضی ارشمیدس شباهت داشت. و دلیل اصلی پیروزی او و شكست دیگران در همین بود.



[1] - Nicola  Cusa

[2]- رنان، ص 450 و451

[3] - Nicola  Copernicus

[4]- هلزی هال، ص 197





نظرات() 

فیزیك و فلسفه در دوران اسلامی

نوشته شده توسط :رضا اخلاقی
چهارشنبه 25 آبان 1390-09:26 ب.ظ

 در حالی كه دانش اروپایی در حضیض خود بود، میزان قابل توجّهی از فرهنگ با منشأ یونانی، رومی و یهودی در دربار امپراتور بیزانس در قسطنطنیّه و در كشورهایی كه از دمشق و حلب تا خلیج فارس امتداد دارند باقی بود. مدرسه ایرانی جندّی­شاپور یكی از نخستین مراكز آن فرهنگ بود كه در 489م  به مسیحیان نسطوری و به فیلسوفان نو افلاطونی كه آتن را ترك كردند پناه داد. پس از بسته شدن آكادمی افلاطون در 529 م  در مدرسه جندّی­شاپور بود كه ترجمه­ها، به ویژه ترجمه­های اثار افلاطون و ارسطو، فلسفه یونانی را با فلسفه هند، شام و ایران مرتبط ساخت و عامل رشد  مكتبی در پزشكی شد كه به رغم تك  افتادگی نسبی آن تا سدة دهم میلادی وجود داشت.[1]

راهیان علم در تاریخ اسلام مردانی از مرام­ها و نژادهای دیگر بودند. اسلام نقش تعیین‌كننده­ای در تاریخ جهان بازی كرده است. چه فی نفسه در مقام تمدّنی مهمّ و چه به عنوان واسطه­ای میان تمدّن های عهد عتیق و تمدّن­های اوّلیه جهان معاصر، این سهم مضاعف اسلام در تاریخ علم کاملاً نمایان است. عصر طلایی اسلام مصادف با قرن هشتم تا یازدهم میلادی است، این برهه، عصر شكوفایی فرهنگ اسلامی در اسپانیا، شمال آفریقا، سوریه و ایران است. پایان عصر طلایی با احیای مسیحیّت همراه است.[2]



  دمپی یر، ص 119-  [1]

[2] - رنان،  ص 281


ادامه مطلب


نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox